تنها ترین تنها ی تنهائی
نگاهت در نگاهم
خنده ات در عمق جانم
سوزش عشقت درون استخوانم
اشارتهای چشمان سیاهت رهزن د ینم
کمانی ابروانت کفر آئینم
دو زلفت بند پاهایم
هلالی خنجر مویت نشسته بر دلم بیرون نمی آید
لبت سر چشمه شهد است
گفتارت شکر بار است
بالایت مثال سرو می ماند بدون عیب و بی نقصان
صدایت بانگ آزادی
غریو بودن و شادی
سکوتت مهر پیوند است و بر هر عاشقی بند است
آوازت نشان اوج بیداری است.
تو در آغاز و در پایان نمی گنجی
تو یک گنجی که از آینده میآئی
توئی تنها ترین تنهای تنهائی
که چیزی جز تو پیدا نیست
حتی در سکوت سینه هستی
17/6/1382