حسن یپا
معلم کلاس دوم ابتدائی ما مردی بود مسن تر از سن و سال طبیعی خود و زود خسته می شد.
معمولا در نیمه دوم کلاس دانش آموزان را به کاری وا می داشت و خود به چرت زدن در پشت میز ش مشغول ..نسبت به خیلی چیزها حساسیت داشت .از جمله به بوهای مختلف بخصوص به بوی شکم دانش آموزان حساسیت عجیبی داشته و صاحب بو را شد یدا تنبیه میکرد.
در کلاس ما مامور تجسس شدن نوعی امتیاز به شمار می امد چون چنین افرادی با استفاده از موقعیتشان گناه کارهای خود را به گردن دیگران انداخته و خود بخود از تنبیه معاف میشدند..هشتاد در صد بوها با خورد و خوراک بچه ها نسبت مستقیم داشت .آنروزها غذای بیشتر مردم آبگوشت و نان ،گاه با چاشنی و سبزی و گاه بدون چاشنی و سبزی بود. البته نه یک نوع آبگوشت که تنوع نیز داشت .مثلا آبگوشت نخود ،عدس، ماش ،انواع لوبیا و یا گاهی آبگوشتهای ترکیبی نخود و لوبیا و یا عدس و ماشک. روزها ئی که برنج میخوردیم نیز خورشت قیمه آن از نخود بود. شام اغلب روزها نیز آبگوشت سرد شده مانده از ظهر بود.لذا بجز دانش آموزانی که بعلت فقر مالی معمولا نان خالی و یا گاهی نان و سبزی میخوردند هیچ دانش آموزی نبود که در ساعاتی از روز مشکل نداشته باشد .بعضی ها که بد شانستر بودند در طول روز چند ین بار رسوا می شدند .البته هرکدام که زرنگ بود ند دسته گل خود را به گردن دیگری می انداختند. این بود که بعضی ها بدلیل سادگی و صداقت انچنان معروف شده بودند که گاه مجبور می شدند جور رسوائی دیگران را نیز تحمل کنند.
و اما حسن آقا ی این داستان (حسن یپا) معروفتر از این حرفها بود . البته نه از صداقت و اخلاص که از لودگی و پر روئی .
زرنگتر ها وقتی میخواستند کاری بکنند بطریقی خود را به حسن آقا رسانده و در زیر چتر شهرت او خود را از دردسر پیش آمده رها می ساختند.
آموزگار ما وقتی می خواست کسی را تنبیه کند ا و را وامی داشت تا در گوشه ای از کلاس دستها یش را بالا برده و روی یک پا بایستد تا عبرت دیگران شود.
هیچکس از این تنبیه مستثنی نبود زیرا افتخار مامور تجسس بودن گردشی بوده و به همه میرسید .
بنا بر وضعیت خورد و خوراک و زرنگی افراد عده ای سالی یکبار عده ای ماهی یکبار و بعضی ها هم هر روز تنبیه میشدند.
کسانی که موفق به دوستی با حسن یپا میشدند معمولا جان سالم به در برده و آبرویشان بیشتر حفظ می شد.
حسن آقا آنچنان به این تنبیه عادت کرده و با آن آشنا بود که به محض شنیدن هر نوع بو نا خود آگاه به جایگاه تنبیه رفته دستهایش را روی سر گذاشته و روی یک پا می ایستاد.و در چنین مواقعی بود که صدای خنده بچه ها چرت آموزگار محترممان را پاره میکرد و در نتیجه بچه ها از طرفی از تحمل صدای خر و پف معلم آسوده می شدند و از طرفی کسالت خستگی از سرشان بیرون میرفت . بر اساس میزان عصبانیت معلم مامور تجسس انتخاب میشد و به کار خود می پرداخت .سکوت مطلقی حکمفرما می شد.در این گونه مواقع هرکسی به فکر آبروی خود بود و چه معاملات پنهانی که انجام نمی گرفت.
اگر مامور محترم تجسس که بنا به دلائل مختلف مورد احترام همگان بود مقصر را پیدا میکرد و یا گناه را به گردن کس دیگری بجز حسن یپا می انداخت حسن آقا با غروری مضائف و خنده دار بر می گشت و روی نیمکت خود می نشست . تحمل تنبیه به متهم واگذار می شد.متهم حق دفاع از خود را نداشت و از ترس آبرو ریزی بیشتر که همانا رفتن به دفتر مدرسه بود مراحل تنبیه را صادقانه میگذراند زیرا .مامور تجسس ناظر بر اجرای مراحل تنبیه بود و هرگونه خطائی را به سمع مبارک معلممان می رساند .
اما اگر مامور تجسس موفق نبود و یا شک میکرد و یا نمی خواست طرف شناسائی شده را به خاطر معامله ای که سریعا انجام گرفته بودا لو دهد و یا نمیخواست به عمد به کس دیگری تهمت بزند حسن آقا از وقت استفاده کرده و قسمتی از محکومیت خود را گذرانده بود و زودتر خلاص می شد. البته مقصر اصلی اگر وضع مالی خوبی داشت زحمت حسن آقا را به نحو ممکن جبران می نمود .یعنی حسن آقا آنچنان هم از خود گذشتگی نداشت.و بی انگیزه نبود .شاید هم معاملاتی پنهانی صورت میگرفت . گردن خودشان.
افراد زرنگ وقتی رسوائی خویش را حتمی می دیدند و یا از تبحر مامور تجسس روز ا گاهی داشتند بااشارات سر و چشم و یا گاهی دست با مامر تجسس و حسن آقا وارد معامله می شدند .البته بعضی از مامورها با حسن شریک بوده و دستشان در یک کاسه بود. در چنین وضعیتی حسن آقا خود اعلام وضعیت کرده و مامور و منتظران دانستن موقعیت خود را از دردسر پیش آمده می رهانید. این خصوصیات اخلاقی حسن آقا ی داستان نیمه واقعی ما را به لقب حسن یپا معروف و مفت خر کرده بود .
چهل و پنج سال از آن سال تحصیلی که کلاس دوم بوده و افتخار همکلاسی بودن با حسن یپا را داشتم میگذرد.در این مدت هم حسن آقا علاوه بر داشتن شهرت کمرنگ تر شده قبلی خویش(حسن یپا) بنوعی معروف بوده است . اما نمی دانم آیا او هنوز هم به اجرای اتو ماتیک مراحل تنبیه خود معتقد است یا خیر و آیا هنوز هم در زمره زرنگ تر ها هست یا نه . جلال معزی مهرماه 1383 شیراز