زهر سکوتی که جهان را گرفت
قدرت پای همگان را گرفت
پر شد از این درد نهانی جهان
جای همه شک و گمان را گرفت
سنگنویس دل کوه سکوت
فدمت پیدا و نهان را گرفت
چهره آئینه ژرفای آب
نکهت دیرین زمان را گرفت
قاب پر از رنگ و ریای زمان
ساز دل تنگ شبان را گرفت
شعر سکوت و غم( جاوید جم )
زمزمه پیر و جوان را گرفت
21/9/84
دشت نگاه من اگر باز بود
فعل سکوت لب من راز بود
گر که دلی پر زخدا داشتم
دست من انگیزه پرواز بود
21/9/84
سوخت سراسر بدنم را سکوت
چاک زده پیرهنم را سکوت
کاش که این مهر عزا می شکست
آبله رو کرده تنم را سکوت
21/9/84
چهره بر افروخته ایم ازسکوت
دیده به در دوخته ایم از سکوت
کار من و ما و شما دشمنی است
ما همگی سوخته ایم از سکوت
21/9/84
رخنه به آغاز ندارد کسی
چشم و دل باز ندارد کسی
راز خداوند جهان را گرفت
میل به این ناز ندارد کسی
21/9/84
دست من از دست تو کوتاهتر
پای من از پای تو بیراهتر
چشم و زبان و دل ماها یکی است
گرچه که روی تو بود ماهتر
21/9/84