جمکده

شعر نمایشنامه و داستان- ترانه-سفارش شعر -ترانه- طنز - نمایشنامه و داستان پذیرفته می شود

جمکده

شعر نمایشنامه و داستان- ترانه-سفارش شعر -ترانه- طنز - نمایشنامه و داستان پذیرفته می شود

از کتاب کویر

خلاصه  یا نکاتی  از کتاب کویر  نوشته زنده یا د دکتر علی شریعتی

 

 

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت .

 

حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم  که این که می نویسم  راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت.

 

و حقا که نمیدانم که این که نبشتم " طاعت" است یا معصیت

 

کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی .

 

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم  رنجور شوم از آن به غایت

 

و چون در مصلحت راه خدا چیزی نویسم  هم رنجور شوم .

 

چون احوال عاشقان نویسم،  نشاید

 

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید

 

و هر چه نویسم هم نشاید

 

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم  نشاید

 و اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم  نشاید و اگر وانگویم هم نشاید

 

 

و اگر خاموش شوم هم نشاید !!!

رساله عشق

 

 

   

 یک اثر ادبی هرچند کامل  باشد  ناقص است  زیرا به گفته...................مانند قطعه فلزی است که  در زیر چکش قلم نویسنده و سندان فهم خواننده اش شکل

 می گیرد .

 

 

 آیا آنکه مسئول ساختن است نباید ویران کردن را بیاموزد.

 

 برای نان دیگران دغدغه داشتنم و برای کسب آن تلاش کردن در نخستین قدم دغدغه نان را در خویش کشتن

و نان خویش از دست نهادن است .

 

 کویر تاریخی است که در جغرافیا نمایان شده است .

کویر دریاست اما نه دریای آب و باران و مرواریدو  ماهی و مرجان  که دریای خاک و شن و غبارو کلپاسه و سوسمار و ....... است .

 آنچه در کویر میروید خیال است و این تنها درختی است  که در کویر خوب زندگی می کند . و خیال تنها پرنده نامرعی است  که آزاد و رها در همه جای کویر جولان دارد . سایه پروازش تنها سایه ای است که  بر کویر می افتد  و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آنرا ساکت تر می نماید .  آری این سکوت مرموز و هراس آمیز  کویر است که در سایش بالهای  این پرنده شاعر سخن می گوید .

آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست .

 

 کویر هیچستان پر اسراری است  که در آن دنیا و آخرت  رو در روی هم اند ، دوزخ زمینش و بهشت آسمانش .

در کویر سایه را می پرستند نه آفتاب را . شب را می خواهند نه روز را.

 شبهای تابستان دوزخی کویر شبهای خیال پرور بهشت است  و مهتابش سرد و باز و مهربان .

 غروب در کویر با شکوه و عظمتی مرموز و ماورائی می رسد و در برابرش هستی لب فرو می بنددو آرام می گیرد .

 آسمان تفرجگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه  آزاد  و آباد کویر

تلالو ماه تنها لبخند نوازشی است  که طبیعت بر چهره  نفرین شدگان  کویر می اندازد .

خروس ساعت کویر است و آوایش ناقوس دهکده .  

 

 

 

ما شرقیها گذشته پرستیم نه گذشته گرا .

 

برای نوشتن و گفتن باید در سطح مولوی ماند  اگر به مرز شمس تبریزی  قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی

آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانیهای دردناک و مستانه ، جای نشستن و گفتن نیست.

 

 

چه فاجعه ای است آن زمان که مردی بی فریاد می گرید .

 

 شکوه و تقوی و زیبائی  شور انگیز طلوع خورشید را  باید از دور دید که اگر نزدیکش رویم از دستش داده ایم .لطافت زیبای گل در زیر انگشتهای تشریح پژمرده می شود  و آه که عقل اینها را نمی فهمد .

 

فریادهای غلطان و طولانی قورباغه هائی که در دوردست صحرا می خوانند  و آوای جیرجیرکهایی که هیچ جا نیستند  و گوئی از غیب سوت  می کشند  شب را صریح تر می نمایانند .

 

 

 

انسان پس از یقین و پس از علم الیفین نیز تشنه حس کردن است .

 

 صمیمیت و صداقت عزیزترین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد .

 

چه هراسی بالاتر تز اینکه کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد .

و چه پریشانی بیشتر از اینکه کسی بیگانه هائی را در درون خویش به چشم ببیند .

 

 

پیامبر اسلام :

من از دنیای شما  عطر را

و زن را

ونماز را دوست میدارم

 

 

زنده ماندن دردناک ترین حادثه هاست .

 

 

 بزرگترین نعمتی که خداوند به انسانها داده  این است که از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه خوش و آسوده زندگی می کنند .

 

 نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها  است که به مردم آسایش و خوشبختی  بخشیده است .

 

سکوتی که بر انسان تحمیل شود مرگبار است .

 

 به شماره هر دلی عشقی هست  و اگر کسی نام عشق دلی را  بر عشقی که در دل دیگری مشتعل است اطلاق کند  بدان اتهامی زده است که هرگز او را نخواهد بخشید  .

 

 امروز که سر به زانوی معشوق خویش  نهاده ام سیراب و سرشار در زیر دستهای او نوازش خواهم شد .

 

برای آنها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند  مرگ فاجعه هولناک و شوم  زوال است و گم شدن در نیستی .

 

 چون شمع که در گریستن خویش قطره قطره  می میرد من در این نگریستن خویش ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم .

 

چه خوب است آفریدگار خود بودن اما آسان نیست .

 

کسی که حلقومی برای  فریاد زدن ندارد ،دلی برای طغیان کردن ندارد  ،زبانی برای گفتن ندارد ، پائی برای رفتن ندارد ،انگشتی برای نوشتن ندارد ،اسکلتی است از عجز و جز باد و خاک و استخوان چیزی نیست .

 

 

 فرزندانم :

چون چشمه سرشار و جوشنده حیات باشید و مملو از زندگی و جوانی و شور و نشاط.

 

 فریاد من  گفتن و شنودن من  رفتن ها و مهر ورزیدن ها  و انتظار کشیدن ها  و عصیان کردن ها  و بیتابی ها ، خنده ها و گریه ها ،خاطرات و تب و تاب و بیم و امیدهای من همگی در  کنار من در میان کفنم  با من مدفون شده اند  و تو از این واقعه  زندگی بیاموز  مملو از بودن و توانستن  و حس کردن  و تپیدن و زندگی باش . نگذارید لبان سیراب و چشمان براق و چهره شاداب و جوان و سرشار از زندگیتان  از قصه های تلخ حتی قصه مرگ من پژمرده شود .

 دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن باشید   آری  باشید و زندگی کنید .

 

 گاه کسی  با یک دیدار، یک سخن استاد و آموزگار  آدم می شود و گاه دیگری  با سالها تحصیل  و تدریس و تعلیم و مصاحبت و معاشرت  بهره ای نمی برد .

 

 چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال  در برابرت می جوشد  و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی نه آب . چشمه که خشکیدو آتش گرفت ، از زمین آتش روئید  و از آسمان  آتش بارید  تشنه آب گردی و شگفتا که بگوئی وقتی که بود نمی دیدم ، وقتی که می خواند نمی شنیدم  ، وقتی دیدم که نبود ، وقتی شنیدم که نخواند .

  دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کور است  و پیوندی از سر نابینائی . اما دوست داشتن  پیوندی خود آگاه است  از روی بصیرت روشن و زلال،  عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند  بی ارزش است  و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد . عشق در غالب دلها  در شکلها و رنگهای مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است  اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد  و چون روحها بر خلاف غریزه ها هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی  و طعم عطری ویژه خویش دارد  می توان گفت  به شماره هر روحی  دوست داشتنی هست .  عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس  در نهان یا آشکار  رابطه دارد  چنانکه شوپنهاور می گوید  : شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید  آنگاه تاثیر مستقیم  آنرا بر روی احساستان  مطالعه کنید اما دوست داشتن  چنان در روح غرق است  و گیج زیبائیهای روح که زیبائیهای محسوس  را به گونه ای دیگر می بیند .

 عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت  است اما دوست داشتن آرام و استوار  و پر وقار و سرشار از نجابت .

 عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است  اما دوست داشتن  با این حالا ت  نا آشنا است .

عشق جوششی یک جانبه است  و جوشش ذاتی است  اما دوست داشتن  در روشنائی ریشه می بنددو در زیر نور سبز می شود و رشد می کند .

 عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی  فهمیدن و اندیشیدن  نیست  اما دوست داشتن  در اوج معراجش ، از سرحد عقل  فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند  و با خود به قله بلند اشراق می برد .

 عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن  زیبائیهای  دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

 عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است .

عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن بینائی می دهد .

 عشق خشن است و شدید   و در عین حال نا پایدار  و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرمو در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان .

 عشق همواره با شک آلوده است  و دوست داشتن  سراپا یقین است  و شک نا پذیر .

از عشق هرچه بیشتر می نوشیم  سیرابتر می شویم و از دوست داشتن  هرچه بیشتر تشنه تر .

 عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود  و دوست داشتن نو تر .

 

 عشق نیروئی است در عاشق  که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست  که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن  تشنگی محو شدن در دوست .

 عشقرمعشوق را مجهول  و گمنام می خواهد  تا در انحصار او بماند  اما دوست داشتن  دوست را محبوب  و عزیز می خواهد  زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی  و روح تاجرانه یا جانورانه  آدمی است  و دوست داشتن  جلوه ای از روح خدائی و فطرت  اهورائی آدمی است .

 عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است  تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روز مرگی   که سخت آنرا دوست میدارد  سرگرم شود  و دوست داشتن زاده وحشت  از غربت است و خود آگاهی  ترس آور  آدمی در این  بیگانه بازار زشت وبیهوده .

 در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن  است که هواداران کویش را چو جان خویشتن  دارند . که حسد شاخصه عشق است  چه عشق معشوق را  طعمه خویش می بیند  و دوست داشتن ایمان است  و ایمان یک روح مطلق است   یک ابدیت بی مرز است  از جنس این عالم نیست .

 

 عشق ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خود می آورد و دوست داشتن عشقی است که انسان دور از چشم طبیعت  خود می آفریند.  خود بدان می رسد  و خود آنرا انتخاب می کند .

 عشق اسارت در دام غریزه است  و دوست داشتن آزادی  از جبر مزاج .

 عشق مامور تن است  و دوست داشتن پیغمبر روح

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

 عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن، همزبانی، در سرزمین  بیگانه یافتن است .

  عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود  و گاه می سوزاند  اما دوست داشتن  از جای خویش ، از کنار دوست خویش بر نمی خیزد ، سرد نمی شود  که داغ نیست   نمی سوزاند که سوزاننده نیست .

 عشق رو به جانب خویش دارد  اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد .

 

 

نظرات 2 + ارسال نظر
نوپا 12 دی 1384 ساعت 11:19 http://www.taheri.blogsky.com

با سلام و خسته نباشید
مطالب شما را خواندم بسیار عالی بود موفق باشی
به نوپا سر بزن

محمد 17 دی 1384 ساعت 11:04 http://mombaini2006.blogsky.com

سلام
وبلاگ خوبی داری
حتما به وبلاگم سر بزن و حتما حتما نظر بده و اگه تونستی یه لینک به وبلاگم بده
خوشهال می شوم .خداحافظ

سلام
خوشحالم که از وبلاگ هرچند ناچیز من خوشتان امده است . وبلاگ شما هم خوب است . موفقیت بیشتر شما را آرزو مندم .
پاینده باد نام زیبای ایران
جاوید جم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد