از کتاب کویر دکتر علی شریعتی
** چه گرانبهایند انسانهائی که بزرگواری های خوب و دوست داشتنی و زیبائی های لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از آن آگاه نیستند و این از آن مقوله ( نفهمیدن ) هائی است که به روح ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد.
گاه کسی ظهور می کند که در او حرفها گوشت و پوست یافته اند ، معانی در وجود او اندام گرفته اند ، بودن او خود یک کلمه است ، کلمه ای که با شناختن و خو کردن و دوست داشتن او فهمیده می شود .
عمیق ترین و پرمعنی ترین و زیباترین و بلیغ ترین جمله ای که در سراسر عمر علی (ع) گفته شده است همان بیست و پنج سال سکوت دردناک اوست .
چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند بی آنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند .
..........و انسان عبارت است از یک تردید، یک نوسان دائمی و هر کسی یک سراسیمگی بلا تکلیف است .
روح آدمی می تواند چنان نمو کند که فضای میان زمین و آسمان را پر کند .
خدایا به آنجایم ببر که در آنجا بوئیدن و چشیدن ، دیدن و دانستن ،فهمیدن و حس کردن و............. عقل و اشراق، دل و دماغ ، روح و جسم ، محسوس و نامحسوس ، مادی و معنوی ،حضور و غیبت ، بیگانه و آشنا ، معشوق و معبود ، کفر و ایمان ، دنیا و آخرت ،زمینی و آسمانی ، الهام و ادراک ، شکنجه و نوازش ، کام و ناکامی ، تصنیف و دعا ............، سبز و خاکستری ، آبی و آفتابی ، کبود و عسلی ، رنگ و بی رنگی ، بد و خوب ،.....همه وهمه یکی می باشد .
محمد مردی که در دلش قلب عیسی می طپد و در دستش شمشیر خون آلود سزار را دارد و نجات بشریت اسیر به این هردو نیازمند است . که قیصر تنها خون میریزد و عیسی تنها دوست می دارد و این دو بی هم هیچ نمی ارزند .
و علی
انسانی که هست آنگونه که باید باشد .
ابوذر مرد ایمان و انقلاب و مردم و مرد مرد حسین کسی که به آزادی روح داده است و به بعضی ها نان .
و انسان چه شگفت مخلوقی است که گاه در پستی چنان می شود که هیچ جانور کثیفی به پای او نمی رسد و گاه در عظمت تا آنجا اوج میگیرد که در خیال نیز نمی گنجد .
و بودا یک شاعر بزرگ است نه پیامبر و او یک اسطوره مرموز و عظیم و حیرت آور است و او یک افسانه سخت زیبا و هیجان آوری است که در اندام یک شاهزاده ساکیائی حلول کرده است .
یکی به آنچه نمی داند و نمی شناسد مؤمن است و دیگری به آنچه نمی داند .و نمی فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند یا ندارند همسطح . این دو گروه متخاصم از همه جهت به هم شبیه اند ، آنها قرآن می خوانند و کتاب دعا و یک کلمه اش را نفهمیده لذت می برند و غرق توفیق می شوند و اینها سمفونی موزاد و بتهون گوش می دهند و نمی فهمند ، شعر نو می سرایند و می خوانند و نمی فهمند و درست مثل همپا لگی هاشان فقط برای ثوابش سمفونی استماع می کنند و مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می نمایند . آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی .
انسان همیشه خود را از طبیعت شریف ترمی یابد و خود را از آنچه هست برتر می خواهد .
چه پست اند آنها که فاصله میان آنچه هستشان با آنچه باید باشدشان نزدیک است و حتی در برخی هردو بر هم منطبق .
حیوان و درخت است که این هردو و بودن شان یکی است .
خدایا مرا از آتشهای مهیب و آتشفشانهای مخوف و جلادان بیرحم و پرتگاههای مرگبار و هوای آتشگون و زمین تافته و دریاهای زمهریر و چاههای ویل به سلامت بگذران و از پلی که گفته اند از تیغ برنده تر و از سر مو باریک تر است و بر دره ای از آتشهای سیال می گذرد و از غضب هولناک تو می غرد و می جوشد مرا رد کن .
من موجم و موج کی می تواند از رفتن و رفتن و باز هم رفتن باز ایستد .
ما پرنده موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم .
چه شور انگیز است تماشای صادق و راستین خویشتن .
چه شور انگیز است که کسی تصویر روح خویش را در آئینه ای ببیند .
هر موجودی در طبیعت آنچنان است که باید باشد و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست .
- جهان بینی هرکس تابع بینش اوست .
بزرگ بودن ،مشهور بودن ، نابغه و دانشمند بودن و مکتشف و مخترع بودن چیزی است و خوب بودن و روحی گرم و اهلی و دلی مانوس و انسانیتی جذاب و دوست داشتنی و احساسی معنی یاب و زیبا داشتن چیز دیگری است .
پلانگ می گوید :
بر سر در معبد علم نوشته اند :هر کس به درون گام می نهد باید ایمان داشته باشد .
یکی با یک قطره سر میرود و یکی با اینکه اقیانوس ها در دلش موج می زند احساس خالی بودن می کند .
عارفان گفته اند :
عشق و حسن از ازل با هم پیمان بسته اند .
ناپلئون دوست داشت پاریس را به سبک رم قدیم بسازد و غالب آثار رمی و رنسانسی پاریس یادگار این تمایل اوست .
چه زشت و ستمکارانه است که هر زبانی را به سخنوری و گویائی بستائیم .
برای دلهائی که با آسمان پیوند دارند کفر و ایمان ، عشق و بی عشقی یکی است و هیچکدام عقاب آسمان پیمای ملکوت دلشان را زاغ لجن خوار باغهای تره بار فروشان نمی کنند .
کودک ادامه وجود آدمی است .
چرا گریه مادری را که ناگهان تنها فرزند عزیزش را پس از گم شدن باز می یابد یا ناگهان از دست میدهد را نمی توان تقلید کرد . و نمی توان تشریح کرد .
و چرا :
احساسات پسری که شرح دلاوریهای پدر ندیده خود را از زبان مادر و یا دیگران می شنود را نمیتوان فهمید .جم
فهمیدن ،دانستن ، آگاه شدن و پی بردن نمی تواند یک فصل استمراری داشته باشد .
عقل ابزارش منطق است و منطق دو حالت را بیشتر نمی داند ، می فهمم، نمی فهمم ، و همین ، بیش از این هم نیازی ندارد .
در این دنیا ، آفتاب همیشه در سر زدن است ، بهار همیشه در رسیدن و دل مدام در فهمیدن .
آنگاه که تقدیر نیست از تدبیر نیز کاری ساخته نیست .
وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آ ورد .
چه بیشعور و مادی و دنیائی دلی داشته اند آنها که گنبد ها را از ورقه های طلا پوشانده اند . چقدر بازاری و کاسب و نزول خوار اندیشه ای داشته اند . بزرگترین جلالها و زیبائی ها را در طلا می دیده اند ، نه رنگ طلا که قیمت و جنس طلا و لی هرکجا که جای نیایش بوده است آبی رنگ و لاجوردی بوده است .
خوشا آنانکه پله پله تا بام مهتاب رفته اند و گوش را به آشنائی و مهربانی نوازش می دهند .
و معبد را جز کسی که در آن عبادتی کند چه چیز خشنود می سازد ؟
به گفته اگزیستانسیالیسم :
خدا یا طبیعت به انسان وجود بخشید بدون علت غائی و بدون اینکه بداند این مخلوق چه خواهد شد و چگونه خواهد بود و در طول تاریخ این وجود خالی ماهیت خود را و چگونگی خود را خود می سازد . ؟
دکتر : سه هزار سال شکنجه اکنون یکجا حس می کنم . افسانه من به پایان رسیده است و احساس می کنم که این آخرین منزل است ؛ دیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه آوای رحیلی ؛ تنهائی آرامگاه جاوید من است .
و سکوت همنشین تنهائی جاودانه من .
در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده ؛ عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را دوست دارد . طبیعت تکرار را دوست دارد ؛ جامعه به تکرار نیازمند است ؛ جامعه با تکرار نیرو مند می شود ؛ احساس با تکرار جان می گیرد .
نوروز
***نوروز داستان زیبائی است که در آن طبیعت ،احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند . نوروز که قرنهای دراز است بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد از آن رو هست که یک قرارداد مصنوعی اجتمائی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست . جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر آغاز . نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقفها ، درهای بسته ، فضاهای خفه ، لای دیوار های بلند و نزدیک شهرها و خانه ها به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند ، گرم از بهار روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه جوانه سبزه و معطر از بوی باران بوی پونه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده و پاک
و نوروز تجدید خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت است . و انسان با یاد آوری وسوسه آمیز نوروز به دامن طبیعت باز می گردد و او این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد . هیچ ملتی با یک نسل یا ده نسل شکل نمی گیرد . ملت مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است اما زمان این تیغ بیرحم پیوند نسلها را قطع می کند و میان ما و گذشتگانمان آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند دره هولناک تاریخ حفر شده است و تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و گذشته هایمان آشنا می سازند و در چهره مقدس این سنت ها ست که ما حضور آنان را در زمان خویش کنار خویش و در خود خویش احساس می کنیم . حضور خود را در میان آنان می بینیم . و جشن نوروز یکی از زیبا ترین سنت هاست . در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم گوئی خود را در همه نوروزها ئی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد و رژه می رود و می بینیم که حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید ف همان جا ، همان وقت مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری بر پا می کرده اند . و حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنار جیحون سرخ رنگ خیمه بر افراشته بودند و ملت خراسان را پیاپی قتل عام می کردند در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند . تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت : ابا تیمار اندکی شادی باید . نوروز در این سالها و در همه سالهای همانندش شادی اینچنین بوده است عیاشی و بیخودی نبوده است اعلام بودن ماندن و ادامه داشتن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است .
نوروز در چشم مغان موبدان مسلمان شیعیان همه عزیز بوده است فیلسوفان و دانشمندان گفته اند نوروز روز نخستین آفرینش است که اور مزد دست به خلقت جهان زد . و شش روز در این کار بود و ششمین روز خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را هور مزد نام داده اند . و ششمین روز را مقدس شمرده اند . چه افسانه زیبائی ، زیبا تر از واقعیت . مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار گوئی نخستین روز آفرینش است . اگر روزی خداوند جهان را آغاز کرده است مسلما آن روز این نوروز بوده است و مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است و هرگز خداوند جهان را و طبیعت را با پائیز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است .
و بی شک روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار آفتاب در نخستین نوروز ظلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است .
اسلام که همه رنگهای قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد نوروز را جلای بیشتر داد .
انتخاب علی به خلافت و انتخاب او به وصایت در غدیر خم هر دو در نوروز بوده است . آنهمه خلوص و و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد و نوروز که با جان ملیت زنده بود روح مذهب نیز گرفت .
در زمان صفویه رسما یک شعار شیعی شد مملو از ایمان و اخلاص همراه با دعا ها و اوراد ویژه خویش آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز .
و رسالت نوروز زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این دست نومید و مجروح است . مجروح از تیغ جلادان و غارتگران تاریخ .
و ما با بر پا داشتن نوروز بودن خویش را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه بر انداز زمانها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اسالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صفحه عالم ثبت می کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.
فرزند در دامن مادر خود را باز می یابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد جوان می شود و حیات دوباره می گیرد و با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود .
بطور کلی با چهار جور آدم سر و کار داریم :
1- آدمهائی که سر درشان بلند و پر ابهت است با چشم کور
2- آدمهائی با سردر متواضع و خودمانی و ساده
3- آدمهائی که وقتی حضور دارند بیشتر هستند و وقتی که غائبند اصلا نیستند
4- آدمهائی که وقتی غائبند بیشتر هستند تا وقتی که حاضرند . و اینها غنیمت اند و زندگی به بودن این آدمها نیازمند است و اینها معنی زندگی اند .
لحظات نوشتن تنها لحظات صمیمی و خوب عمر من است .
بنوش ای برف ، گلگون شو بر افروز که این خون خون ما بی خانمانهاست
-- سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید در برابر وحشی ترین تازیانه ها بشکند .
-- برای تبئه خود جوش زدن کار مستضعفین است . مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند و زمان تبرئه اش می کند .
--و پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند .
-- اشکهائی که آدمی در این گردونه ((باز پیدائی )) حیات ریخته است از آب همه اقیانوسها بیشتر است بودا
هرچه عمیق است و جدی غمناک است و هر چه سطحی و مبتذل خنده آور و شاد .
انسان در عمق فطرت خویش همواره در آرزوی مطلق بی نهایت ابدیت ازلیت روشنائی جاودانگی و خلود بی زمانی بی مکانی بی مرزی بی رنگی تجرد مطلق قداست آزادی و رهائی مطلق نخستین آغاز آخرین انجام غایت مطلق کمال مطلق سعادت راستین حقیقت مطلق یقین عشق زیبائی خیر مطلق خوب ترین خوب پاکترین پاک و....... بوده است و با این آرمانهای شور انگیز روح بلند پرواز انسان ناشناس و ناسازگار است .
بدبینی نگرانی عصیان و عشق به گریز از آغاز با نهاد این زندانی بزرگ خاک سرشته شده و در عمق وجدانش اضطراب خانه کرده و از همین نهانخانه است که سه جلوه شگفت و غیر ماد ی که همواره با انسان قرین بوده است سرزده است : مذهب و عرفان و هنر
مذهب تلاش انسانی است به هست آلوده تا خود را پاک سازد و از خاک به خدا باز گردد. و طبیعت و حیات را قداست بخشد .
عرفان تجلی التهاب فطرت انسانی است که خود را اینجا غریب می یابد و با بیگانگان که همهئموجودات و کا ئنات اند همخانه ؛
بازی است که در قفسی اسیر مانده و بیتابانه خود را به در و دیوار می کوبد و برای پرواز بیقراری می کند و در هوای وطن مالوف خویش میکوشد تا وجود خویش را نیز که مایه اسارت اوست و خود حجاب خود شده است از میان بردارد .
وهنر تجلی روحی است که آنچه هست سیرش نمی کند و هستی را در برابر خویش اندک می یابد و سرد و زشت و حتی به گفته سارتر احمق و عاری از معنی و فاقد روح و احساس و اظطراب و تلخکامی صاحبدلی بلند پرواز و اندیشمندی بزرگ و سرمایه دار معنی و احساس معرفت را دارد که در انبوه مردمی بیدرد و بی روح است و خویش گرفتار آمده است و خود را با دیگران همه جز با خویشتن تنها می یابد و با این زمین و آسمان و هرچه در این میان هست بیگانه ./
و هنر زاده بینشی چنین بیزار و احساسی چنین تلخ از هستی و حیات می کوشد تا آنرا تکمیل کند آنچه را هست به آنچه باید باشد نزدیک سازد و بالاخره به این عالم آنچه را ندارد ببخشند و مذهب و عرفان از اینجا راهشان با هنر جدا می شود که آندو انسان را از غربت به وطن رهنمون می شوند . از واقعیت بازش می دارند تا به حقیقت نزدیکش سازند . مذهب و عرفان هر دو بیقراری در این جایند و فلسفه گریز آن به جائی و این به هر جا که اینجا نیست . اما هنر فلسفه ماندن است وانگهی چون می داند که اینجا جای ماندن نیست می کوشد تا با تصویری و به قولی با خاطره ای که از خانه و وطن خویش و زندگی در آن دارد همین جا را بر گونه آن بیاراید و با خلقت های هنری زبان اصوات اشکال و رنگهای آن دیار نا پیدا ی آشنا و زیبا را در این پیدای بیگانه و زشت تقلید کند و اینجاست که هنر چنانچه ارسطو می گوید محاکات drame است اما بر خلاف گفته او محاکات از طبیعت نیست بلکه درست برعکس محاکات از ماوراریاریا؛ طبیعت است تا طبیعت را بر صورت آن بیاراید .
هنرمند نیز همچون مرد دین و عرفان چهره این عالم را با خویش بیگانه می یابد اما بر خلاف این دو چون از آشنا سراغی ندارد می کوشد تا به هدایت آن ((لطیفه نهانی))که عشق و زیبائی از آن بر می خیزد و به نیروی آفریدگاری خویش بر چهره این بیگانه که به هر حال خود را محکوم به زیستن و بودن با او می بیند رنگی از آشنائی زند و زندان خویش را همانند خانه خویش آرایش دهد . از این رو هنر تجلی غریزه آفریدگاری انسان است در ادامه این هستی که تجلی آفریدگاری خداست تا کمبودی را که در این عالم احساس می کند جبران نماید و بدین گونه بیزاری و بیقراری خویش را در این سرائی که نه برای او کرده اند تخفیف دهد و زیستن در این غربت و در آمیختن با انبوه بیگانه ها را تحمل کند . صنعت نیز چون هنر تجلی غریزه آفریدگاری انسان است اما برخلاف هنر از احساس غربت و اظطراب و نا خشنودی از آنچه هست سرچشمه نمی گیرد بلکه برعکس برای نزدیک تر شدن و خو کردن بیشتر با آن است و مقصودش رهائی نیست ، اسارت بیشتر است هنر می خواهد انسان را از آنچه طبیعت ندارد برخوردار سازد و صنعت می کوشد تا او را از آنچه طبیعت دارد برخوردار کند . اما هر هنری حتی در پست ترین مراحلش (تقلید و تفنن ) و به ویژه در عالی ترین انواعش موسیقی و شعر و هرچه برتر شدید تر تجلی دغدغه انسانی است که از کمبود عالم می نالد و یا نمایشگر آفرینش های او است تا آن را تکمیل نماید از این رو مذهب و عرفان دری است به بیرون از این زندان و هنر پنجره ای .
عموما زیبائی را مایه هنر می دانند و ملاک آن و می گویند هنر هدفش نمایش زیبائی ها است . این سخن اگر یکسره باطل نباشد که هست دست کم مبهم است و در عین حال سطحی در صورتی که زیبائی نیز یک اثر هنری است که هنر مند در این جهان که فاقد زیبائی است آن را می آفریند .
این گل زیبا نیست من زیبائی آنرا پدید می آورم چنانکه نقاش تصویر آنرا و شاعر عشقبازی و بی وفائی آنرا و موسیقی دان نجوای آن را
و هنر در همه انواع و همه مراحلش انعکاس دغدغه این نیمه خاک نیمه خدا است .
زمان و مکان چهار دیواریهای تنگ و خفقان آوری هستند که انسان را احاطه کرده اند .
هنرها مذهبی ترین و عرفانی ترین موجودات این عالم اند در دامن مذهب و عرفان زاده اند و از این دو پستان شیر خورده اند .
هنر سخن از ماوراء است و بیان آنچه می بایست باشد و نیست و از این است که موسیقی علیرغم بد رفتاریهای مسلمانان هرگز دست اغز دامن تصوف اسلامی بر نداشت و از همین رو است که مسئله پیچیده ای که در ادب و فرهنگ فارسی مطرح است روشن روشن گردد که چرا عرفان ما تا چشم می گشاید خود را در دامن شعر می افکند و به تعبیر بهتر تا زبان باز می کند به شعر سخن می گوید و بر خورد این دو خویشاوند همدرد و همزبان با هم زیباترین و شور انگیز ترین واقعه تاریخ معنویت شرق پر معنی است پایان