جمکده

شعر نمایشنامه و داستان- ترانه-سفارش شعر -ترانه- طنز - نمایشنامه و داستان پذیرفته می شود

جمکده

شعر نمایشنامه و داستان- ترانه-سفارش شعر -ترانه- طنز - نمایشنامه و داستان پذیرفته می شود

۵۱ سال

 

 

 عمرم چو اضافه شد ز پنجاه

از عمق نهادم آمدی آه

چون موی سپید در سرم رست

یاد  آ مدم از غروب جانکاه

در دوم آذر عمر بنده

پنجاه و یک است خواه نا خواه

در سال سی و چهار شمسی

من آمده ام به خیل این راه

راهی است که طی شود به اجبار

از بهر من و گدا و هم شاه

هشتاد بود و پنج شمسی

سالی که نوشتم این- ُ سحر گاه

پنجاه که عمر بس دراری است

بوده است برای بنده کوتاه

۲/۹/۸۵

 

نظرات 1 + ارسال نظر

با سلام و تبریک روز تولدتان طبق معمول شعر زیبایی بود و این شعرمن هم بی ارتباط با شعر شما نیست:

پنجاه که شدی به درد آید همه جا/// از فرق سرو نصف بدن تا کف پا
ازریزش مو گرفته تا تاری دید// در فصل شتا لرز نمایی چون بید
چون راه روی پا وکمر خسته شود// انسان به مثال مرغ پربسته شود
دندان سفید یک به یک کنده شود// با حرف زدن موجب هِر خنده شود
آوازپرندگان به گوشَت خوش نیست// این گوش دگر برایت ای دل گُش نیست
چون برف شود سفید موهای سیاه// آنگاه خزان گشته و گردند تباه
این کلۀ بی موی درخشد در شب// از شدت غصّه و مرض گیری تب
طعم خوش اغذیه فراموش شود// در سینه دِلَت چو قلب یک موش شود
کم کم بسوی عصا سرازیر شوی// با خوردن لقمه ای غذا سیر شوی
با غمزۀ لعبتان نلرزد دل تو // ساطع نشود دگر بخار از گِل تو
نم نم ببری خاطره ها را از یاد // گویی که برفته خاطراتت برباد
دیگر گُل خنده روی لب وا نشود// کم کم کمر و پشت تو دولا بشود
«جاوید» به هوش باش پنجاه برسد// هنگامۀ آنچه گفتم از راه برسد
از بَهرِنبرد باید آماده شوی// چون سخره و کوه باید اِستاده شوی


با سلام و تشکر و عرض خیر مقدم به جنابعالی که در دیار دل حقیر گام نهادید.


فی البداهه ۹/۹/۸۵
من تا ابدالدهر جوان می مانم
باطبع پر از شعر و روان می مانم
حتی اگر از خزان خود زرد شوم
از شوق وجود دگران می مانم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد