عمرم چو اضافه شد ز پنجاه
از عمق نهادم آمدی آه
چون موی سپید در سرم رست
یاد آ مدم از غروب جانکاه
در دوم آذر عمر بنده
پنجاه و یک است خواه نا خواه
در سال سی و چهار شمسی
من آمده ام به خیل این راه
راهی است که طی شود به اجبار
از بهر من و گدا و هم شاه
هشتاد بود و پنج شمسی
سالی که نوشتم این- ُ سحر گاه
پنجاه که عمر بس دراری است
بوده است برای بنده کوتاه
۲/۹/۸۵
با سلام و تبریک روز تولدتان طبق معمول شعر زیبایی بود و این شعرمن هم بی ارتباط با شعر شما نیست:
پنجاه که شدی به درد آید همه جا/// از فرق سرو نصف بدن تا کف پا
ازریزش مو گرفته تا تاری دید// در فصل شتا لرز نمایی چون بید
چون راه روی پا وکمر خسته شود// انسان به مثال مرغ پربسته شود
دندان سفید یک به یک کنده شود// با حرف زدن موجب هِر خنده شود
آوازپرندگان به گوشَت خوش نیست// این گوش دگر برایت ای دل گُش نیست
چون برف شود سفید موهای سیاه// آنگاه خزان گشته و گردند تباه
این کلۀ بی موی درخشد در شب// از شدت غصّه و مرض گیری تب
طعم خوش اغذیه فراموش شود// در سینه دِلَت چو قلب یک موش شود
کم کم بسوی عصا سرازیر شوی// با خوردن لقمه ای غذا سیر شوی
با غمزۀ لعبتان نلرزد دل تو // ساطع نشود دگر بخار از گِل تو
نم نم ببری خاطره ها را از یاد // گویی که برفته خاطراتت برباد
دیگر گُل خنده روی لب وا نشود// کم کم کمر و پشت تو دولا بشود
«جاوید» به هوش باش پنجاه برسد// هنگامۀ آنچه گفتم از راه برسد
از بَهرِنبرد باید آماده شوی// چون سخره و کوه باید اِستاده شوی
با سلام و تشکر و عرض خیر مقدم به جنابعالی که در دیار دل حقیر گام نهادید.
فی البداهه ۹/۹/۸۵
من تا ابدالدهر جوان می مانم
باطبع پر از شعر و روان می مانم
حتی اگر از خزان خود زرد شوم
از شوق وجود دگران می مانم